<p>الف – از بررسي اسكندر نامه ها بر مي آيد كه همه آنها چند سده پس از زمان اسكندر نوشته شده اند. همچنين از همانندي تكه هاي نادرست نوشته هاي اسكندر نامه ها روشن مي شود كه، بیشتر اسكندر نامه ها از يك اسكندر نامه رونويسي شده اند. چون در زمان باستان، خواندن و نوشتن هنري بوده كه خيلي كم از مردم از آن بهره مند بودند و آنرا نيمي از دانش ميدانستند (الخط نصف العلم)، نوشته زيادي از نويسندگان كم زمان اسكندر نمانده و آنچه كه مانده بوده، در آن دست برده اند. از اين رو چگونگي درست رويدادها بجا نمانده است. نوشته هاي اسكندر نامه ها «گوياي بغض تركيده يوناني هاي انتقام جويي كه دو سده زير فرمان پارسي ها رنج برده بودند و آرزوي انتقام كشيدن از پارسي ها را داشتند كه، از دهان نسلي به گوش نسل بعدي رفته و هر نسل چيزي بر آن افزوده تا پس از چند سده به شكل افسانه اسكندر نامه ها به روي كاغذ رفته و به ما رسيده است. ب- يونان: پس از آنكه پارسي ها زير فرمان كورش بزرگ در سال 546 پيش از ميلاد كشور سارد را گرفتند، با مردمي آشنا شدند كه در تكه مياني كناره باختري آسياي كوچك مي زيستند. آنها «ايون ها» بودند كه پارسي ها آنها را «ايونان» يا «يونان» ناميدند. اين نام پس از آن زمان، نام همه مردمي شد كه در شبه جزيره يونان امروزي و جزيره هاي پيرامون آن مي زيستند. ايون ها، يايون ها، يا يونان هم كه نخستين بار با پارسي هاي ايران آشنا شده بودند، همه ايرانيان را پارسي ناميدند. نامهاي Persen فرانسوي، Persia ايتاليايي، Persien آلماني و Persia انگليسي از زبان يوناني گرفته شده است. مردم آزاد منش يونان كه «خودسروري» شان را پس از گسترش شاهنشاهي هخامنشيان بركناره درياي روم، از دست داده و بيش از دو سده زير دست و فرمانبردار پارسي ها شده بودند، نسبت به سروران پارسي خود آنچنان بغض پيدا كرده بودند كه، به زبان پارسيان سرور خود، از كاهي كوهي مي ساختند، نوشته هاي اسكندر نامه ها نمونه اي از آن است. ج- آئين مهر: در زمان فرمانروايي اشكانيان كه پيرو آئين مهر بودند، آئين مهر كه آئين مردان، دليران، راستگويان و درستكاران بود، به امپراتوري روم رفت. چون آئين سربازي بود، زود در كشور روم، به ويژه ميان سربازان رومي گسترش يافت تا آنجا كه از انگلستان تا شمال آفريقا و از كناره اقيانوس اطلس تا آسياي كوچك را فرا گرفت. آئين مهري، به نوشته ماني، آئين برگزيدگان بود و همگان را به آن راه نبود. پس از آنكه عيسويت به كشور روم رفت، همگان به ويژه زير دستان و ستم ديدگان به عيسويت گرويدند و كم كم كار عيسويان بالا گرفت و زورمند شدند. Constantin در سال 311 ميلادي در سرزمين زير فرمانروايي خود به آنها آزادي مذهبي داد و در سال 312 ميلادي به ياري عيسويان به شهر روم دست يافت و امپراتور يكتاي روم شد. عيسويان زورمند شده دست از پيگرد مهريان برنداشتند تا در سال 341 ميلادي از كنستانتين امپراتور روم فرمان بستن مهرابه ها و جلوگيري از آئين مهر و كيفر مرگ براي پيروان مهر را گرفتند. كشيشان عيسوي به اين اندازه هم بس نكردند، از آئين مهر «بغ مهر» يا آئين بغاني يا به زبان رومي «پاگان» Pagan، مردمي كه يكتا پرست نيستند ساختند. پس از اين همه تلاش، براي ريشه كن كردن آئين مهر، به پرورشگاه آن كه ايران و هندستان بود روي آوردند. در پوست اسكندر مقدوني دميدند و از «اسكندر گردن كج»، اسكندر بزرگ جهانگشا ساختند كه ايران و هندستان را درهم كوبيده و به زير فرمان خود درآورده است. د- جنگهاي صليبي: تركان سلجوقي در سال 1071 ميلادي امپراتور روم شرقي را در آسياي كوچك شكست دادند و كمي پس از آن اورشليم را هم گرفتند. با افتادن اورشليم به دست تركان، زيارت كردن زادگاه حضرت عيسي (ع) براي عيسويان دشوار شد. Alexios Komnenos امپراتور روم شرقي كه خود را در خطر مي ديد، براي بيرون آوردن اورشليم از دست تركان سلجوقي، از پاپ روم ياري خواست. پاپ و كشيانش در كشورهاي عيسوي مذهب اروپا، مردم را به جنگ براي آزاد كردن اورشليم به جنبش در آوردند و فرمان جهاد پاپ را به گوش همگان رسانيدند. آنچه زمين داران، زورمندان، فرمانروايان و پادشاهان عيسوي مذهب اروپا را راهي جنگ هاي صليبي كرد اين بود كه، كشيشان عيسوي اسكندر مقدوني را به رخ آنان مي كشيدند و به آنان مي گفتند كه «اسكندر مقدوني، يك جوان بيست و چند ساله در 1400 سال پيش در كمتر از دوسال (از 324 تا 332 پيش از ميلاد) سراسر كناره خاوري درياي روم را از تنگه بسفور تا دهانه رودخانه نيل به زير فرمان خويش در آورد» با سرمشق گرفتن از اسكندر، جنگي بپا شد كه يكصدوهفتاد و چهار سال به درازا كشيد (از 1096 تا 1270 ميلادي) و سرانجام با شكست خوردن عيسويان پايان يافت. ه- ناپلئون بناپارت Napoleon Bonaparte : واپسين جنگجوي بزرگي كه گول نوشته هاي اسكندر نامه ها راخورده بود و مي خواست به پيروي از اسكندر مقدوني هندوستان را بگيرد ،ناپلئن بود كه دربهار سال 1798 با 35 هزار سرباز روانه مصر شدتا از آنجا ،ازراهي كه اسكندر رفته بود به هندوستان برود و آنجا را از چنگ انگليسي ها بيرون آورد . براي اين كار دست دوستي و يگانگي به سوي فتحعلي شاه قاجار درازكرد. سرپرستي سايكس انگليسي ،فرمانده پليس جنوب درتاريخ ايران : اخلاقي وهمي وغريب وعجيب ناپلئون بناپارت باعث شد كه ايران درمدار سياست اروپايي واقع شود. يكي از نقشه هاي بعيد ودوردست ناپلئون آن بود كه شاه ايران را به منزله آلت دست در سياست هاي جهاني خود خصوصا" باري هجوم به هندوستان بكار برد . دراين موقع نيز افكار حكمرانان بريتانيايي از آن سرزمين از ترس چنين حمله اي دچار خوف و هراس شده بود . براي ما كه نقشه هاي بزرگ را مطالعه كرده و برخشكي و بي حاصلي ايران و افغانستان آشنا هستيم ، اجراي چنين نقشه اي را غير عملي خواهيم يافت ،ولي درسال 1800 هم ناپلئون و هم پل امپراتور روسيه جدا" اين نقشه را طرح كرده ومشكلاتي راكه با آن مواجه ميشدند در مد نظر نياوردند . همين تاريخ نويس انگليسي كه گذر كردن از سرزمين خشك ايران وافغانستان را نشدني مي داند ،در 2130 سال پيش از اين تاريخ ، اسكندر را از همين راه خشك ، از ايران وافغانستان به هندوستان برده است . سرپرستي سايكس (كتاب تاريخ ايران به زبان فارسي صفحه 255 نوشته است كه : " نگارنده ( سرپرستي سايكس )درسنه 1908 از اين راه (دره كشف رود ) عبوركرده است وشكي كه اسكندر از اين راه گذشته است براي من باقي نمي ماند ". شگفتا! تاريخدان و سرداري كه گذر كردن ناپلئون را در سال 1800 ميلادي از ايران و افغانستان نشدني ميداند ،اسكندر مقدوني را در 2130 سال پيش از اين تاريخ از همين راه خشك به هندوستان برده است . چه به جا بود كه اسكندر شناسان پاسخ ميدادند كه ، چرا اسكندر توانسته بود در سال 330 پيش از ميلاد از سرزمين خشك ايران وافغانستان امروزي گذر كرده به هندوستان برسد ،اما ناپلئون بناپارت در سال 1800 ميلادي ، پس از 2130 سال با آنهمه جنگ افزار تازه و سربازان زبده نمي توانسته از سرزمين خشك ايران و افغانستان گذر كند و به هندوستان برود ...... باري ،پس از آنكه ناپلئون بناپارت دريافت كه ،نوشته هاي اسكندر نامه ها افسانه اي بيش نيستند ، از يورش بردن به هندوستان از راه ايران چشم پوشيد و به فرانسه برگشت . دشمني امپراتور انگلستان با ايران در دو سده گذشته دو علت اصلي داشت . يكي لشگر كشي برق آساي نادرشاه به هندوستان و ديگري پيمان همكاري فتحعلي شاه با ناپلئون براي گرفتن هندوستان ، كه مي ترسيدند تكرار شوند. و- اسكندر پرورده غربي ها : ازآغاز تاريخ تا امروز ، درجهان دوجور حكومت فرمانروائي كرده است . يكي از حكومت هاي واحد مانند : شاهنشاهي هاي ايران پيش از اسلام ،خلافت اسلامي بغداد كه دنباله شاهنشاهي ساسانيان بود با خليفه عرب ،حكومت مغولان ،شاهنشاهي صفويان ،امپراتوري روميان و جزاينها . ديگري حكومتهاي در حال تعادل مانند: حكومت هاي شهرهاي يونان باستان .دراين جور حكومتها ، دولت ها براي آنكه از همديگر پس نمانند ،پيوسته تلاش مي كردند ويابا همديگر درحال تعادل بودند . دولتهاي اسپانيا ،فرانسه ، اتريش وعثماني باهمديگر درحال تعادل بسر ميبردند .دولت زورمند اسپانيا كه از ميان رفت ،انگليسي ها جايش را گرفتند . آلماني ها جانشين دولت اتريش شدند وروسها جايگزين دولت عثماني گرديدند .پس قدرتها جابجا شدند اما حالت تعادل بجاماند . دراين حالت تعادل ،دولتهايا با همديگر جنگ مي كردند ويا براي جنگ كردن خود را آماده مي ساختند. اين نبرد هميشگي ،دانش وبه ويژه صنعت را دراين كشورها پيش برد .پس «جنگ مادر همه پيشرفت هاي صنعتي چند سده گذشته درباختر است ونه هوش زياد ،يا كار كردن ويا چيزهاي ديگر مردم آنجا .» كشورهاي صنعتي از ساختن وفروختن جنگ افزار ،يا فرآورده هايي براي زندگي ماشيني سود فراوان بردند .كشورهاي صنعتي ،ساخته اي خود را به قيمتي كه مي خواستند به كشورهاي صنعتي نشده مي فروختند و مواد خام كشورهاي صنعتي نشده را به قيمتي كه مي خواشتند به كشورهاي صنعتي با فروختن مزد گران كارگران خود به كشورهاي صنعتي نشده ، روزبه روز ثروتمندتر مي شدندودر برابر ،كشورهاي صنعتي نشده پيوسته بي چيزتر و ندارتر مي گشتند . اگر مردم كشورهاي صنعتي زندگي خوب دارند و آسوده اند ،هزينه آن را مردم مصرف كننده بي چيز يا كم درآمد كشورهاي صنعتي نشده مي پردازند . مردم كشورهاي صنعتي شده اروپا ، براي ريشه دار كردن تمدن ماشيني خود ،وارث تمدن باستاني يونان و روم شدند . براي گسترش فرمانروائي خود ،از تمدن يونان و روم بهره برداري كردند و با گرزهاي يوناني و رومي به جان فرهنگ مصريان وايرانيان وهندوان وچينييان افتادند. يكي از گرزهاي گران اسكندر مقدوني بود كه از افسانه هاي اسكندر نامه ها رويدادهاي تاريخي ساختند . دراين كار انگليسي ها پيشگام ديگران بودند ،زيرا مي خواستند به هندوان بفهمانند كه ، از دو هزار وچندصد سال پيش شكست خورده و زير دست اروپائيان بوده اند وسروري انگليسيها بر آنان چيز تازه اي نيست . مي خواستند ايرانيان را كوچك كنند وو غرورشان را بشكنند تا بلند پروازي از يادشان برود تاديگر نادر شاهي پيدا نشود كه به فكر گرفتن هندوستان از انگليسيها بيفتد .</p>