فصل پائيزان رسيد و روزگاران هي گذشت
برگريزان درختان سر رسيد و عاشقي پژمرده شد
دستهامان شد چروك و قلبهامان هي شكست
ساقيان را سيل غارتگر بكشت و ساغر از بازو شكست
لاله هاي مرغكان را در ميان مرغزاران آب شست
فصل پائيزان گذشت و برگريزان را كسي ناظر نبود
كوچ رؤيا گونه را هرگز كسي شاهد نبود
مرگ پر سوگ پرستو را كسي باور نكرد
سايه ها سنگين و دستهامان چنان كولاك سرد
زخمها شد كهنه و انديشه هامان زرد گشت
فصل بي مهري رسيد و عمر ما بيهوده رفت
عمر راوی همچو پائيزان گذشت و خانه ها ويرانه گشت