اي دوست از اين جوان بي سليقه ياد كن
با كلام من در آميز و دلت را شاد كن
گر شدي دلتنگ از اين دنياي فاني اي رفيق
بشنو اينك گردشي در شهر من شيراز كن
چونكه هستم بنده دانشجوي دانشگاه عشق
پس تو هم تحصيل در دانشگه عشاق كن
در ره عشق عاشقان با سر نه با پا مي روند
وانچه را گفتم عمل پس هر چه بادا باد كن
عشق دوران جواني جان به لب آورده است
رحم اي ساقي بيا بر اين مي و پيمانه كن
اين همه صغري و كبري چيده ام تا گويمت
همچو راوی عشق خود جانانه كن