با توأم اي شب چراغ خانه ها
اي اميد باقي بيراهه ها
با توأم اي همدم شبتاب ها
اي شفا بخش دل شبگردها
با توأم اي ساكن آوارها
اي نشسته در بر ديوارها
با توأم اي همنواي سينه ها
اي شراب شرم اين دلداده ها
با توأم اي دردمند قلب ها
رنج ها تقسيم ميان سينه ها
با توأم ديگر زياد كوچه ها
بي خبر از ناله و فرياد ها
با توأم ديگر ز ترس ديدها
بي خيال از ترس اين جلادها
با توأم ديگر از اين انديشه ها
بي خيال از درد اين زنجيرها
با توآم مجنون اين افسانه ها
بي خيال از ضربه شلاقها
با توأم تنها غزال دشتها
تيشه بر فرقم چونان فرهادها
با توأم در روزي از اين سالها
در ميان رقص اين آلاله ها
همزمان با كوچ راوی قلبها
ليلي و مجنون شويم در يادها