شنيدي در اين شهر كه راوی كه بود
كسي در عشق بازي نظيرش نبود
ولي مرده و ابر گريان بر او
فلك كرده بار دگر جان در او
بكرد تشنه را سيراب چو رود
نكو روي و دانا و شيرين زبان
بخنديد و پرسيد زحالم چنان
كرم كرد و غم خوردنازم نمود
دلم را به نيكي در عالم ربود
ولي گفتمش راویم زار و مست
به ولله زعشقت شدم خوار و پست
كه يارم دلم مونسم مثل جان
توئي صاحب قلب من در جهان