پیش‌نمایش طراحی شعر | قاصدک | قاصدک
خانه اشعار کاوش سفارشات شعر تماس عضویت ورود
تقدیم به: مشتری گرامی
شعله
هرگز نمي خواهم از تو چيزي
نبخشيده ام به تو هم چيزي
اما تو خلأ خود را به من دادي
با خود مي برمش به گور
منتظر مي مانم تمام عمر
مي رانم بر خاك و موج
مي جويم بيرون و درون
تا پس دهم آنچه بر جا گذاشتي
ميدانم هميشه مي سوزم در اين آرزو
و اشكهايم بي افتخار مي ريزد فرو
و هر چه مي جويم نيازم بيشتر
پس اي خواب آلوده برخيز
آسمان را بشكاف
تمام تلاشت را بكن
نقشه را پاره كن
حقه بزن و شكست را جرأت
اما احساس خوبي نخواهي داشت
پس بيا اعتراف كن آتش به پا كن
نقاب از چهره ات بردار
سپس مرا به دلتنگي ات وادار
دستت را رو كن آشكارش كن
گريه كن و همه چيز را بگو
هرگز تسليم نخواهم شد
كنون پرچمها را برافراشته
پس چشمان كوچكت را فرو بند فقط گوش كن
ابر سياهي كه بالاست منم
آن پيچك كه سعي دارد درخت را قطع كند نيز منم
من همان راوی پسرك سمج
همان كه حالش خوب نيست
نمي تواند آزاد باشد هيچكس نمي خواهد ببيندش
پس برايت مي نويسم
براي راوی نخواهي گريست چرا كه او مجبور است
با دستي كثيف پاكيزگي را لمس كند
من پاكيزگي را تا سرحد بيهودگي لمس كردم
آئينه را شكستم تا به چهره ام بيايد
آنچه فهميدم و احساس آينده را مي بلعي اميد را تلف صورتت را با سيلي سرخ
ولي بدان فراتر از هر چه باشي فروتر خواهي افتاد
مرا هر چه خواهي خوان بگو ولگرده آواره خانه به دوش آسمان جل دربه در
اما بدان درخشانترين شعله ها زودتر مي سوزد
امضای راوی 2026/08/26
← انتخاب شعر دیگر