مي نوازد راوی به سه تاري گرم
آواز شب حادثه را
مي نوازد راوی لحظه ها ني به دهان
يك زمان دست به چنگ
قصه دور و دراز شب طوفاني و جنگ
وانگهي خيره به شب
رقص يك شب پره با نغمه چنگ
يك زمان ضرب به دست
اندكي مكث زنو مي نوازد اينك
چو شبان گرم به ني
زپي آن همه بزغاله به راه
همچنان مينالد دم به دم ني دهان
همچنان مي رقصد مي در ساغر غم
خرد و آهسته دوباره به لبي ني لبكي مي چسبد
مي نوازد راوی باز آواز غم انگيز شبان
نغمه مرگ زمستان زمان
شاعر شعر عجب مي نالد
مي شمارد اندوه نغمه ها در شب تار
واي احساس در اين جاي غريب
چكمه ها را چه غمين مي برد تنگ به پا
مي نوازد گريان لحظه ها ني به دهان دست به چنگ
يك زمان رقص سپس مرگ